|
|
|
|
|
همانطور که مستحضرید (ده بار تایپ کردم تا بالاخره درست تایپ شد این مستحضرید) در هفته ی قوه قضاییه و ایام مبارزه با مواد مخدر (علی انواعهم و امثالهم لعنت اله و الملائکته ) قرار داریم که البته روز بسیار مبارک و میمونی (از نوع ساکن جزایر قمر یعنی همونجایی که چند روز پیش رئیسش اومد ایران و ما فهمیدیم همچی جایی هم وجود داره الحمدلله قلمرو روابط سیاسی مون روز به روز داره گشادتر میشه چشم حسود بترکه ) می باشد به خاطر همین روز مبارک اتفاقی رو که چند روز پیش در شهر خودم بم که آن هم هزار ماشاله ید طولایی در زمینه داشت کاشت و برداشت این مواد دارد برایتان نقل می کنم :
حکایت از اونجایی شروع شد که یکی از آشنایان ما که بنده خدا درو پنجره ساز است از یک بنده خدایی سفارشی قبول کرد که درب و پنجره منزل ایشان را بسازد و تحویل دهد باز از همنوجا یی که حکایت شروع شد باید بگم شخص سفارش دهنده خانه بسیار عظیم و جلیلی داشت (توضیح :هر گونه ربط این جلیلی به اون جلیلی که جانشین لاریجانی شد و در بدست آوردن حقوق مسلمه ما تلاش می کند از طرف نویسنده که شخص شخیص بنده می باشد کلا و شدیدا تکذیب می شود به خدای مجید اینا) و برای در و پنجره هاش نقش و نگارم انتخاب کرده بود و از همه مهمتر با توجه به قیمت آهن که با ارزش ومبلغ خون ابوی ملت شهید پروربرابری و برادری می کند و کماکان در حال صعود به ملکوت است قیمت درب و پنجره این بابا چیزی در حدود ۵میلیون تومان ناقابل آب خورده بود (از نوع معدنی با عکس رضا زاده) بعد از اینکه این آشنای ما درب و پنجره هارو ساخته و تحویل آقا داده بود برای کار گذاشتن در ساختمان یک برگ چک از نامبرده تحویل گرفته و پس از مراجعه به بانک از یک منبع ۲۲۰ لیتری آگاه که همان کارمند باک است مطلع شده نامبرده حسابش مثل یخچال ما خالی می باشد و برغم تماس ها و پیغام ها اعم ا الکترونیکی و معمولی این بنده خدا برای تادیه بدهکاری خود هی امروز و فردا می کند و هرچه این آشنای ما تماس میگردکه یا تا همین فردا پولو ورمی داری میاری یا دوباره فردا زنگ می زنم التماس میکنم افاقه نمی کرد . تا اینکه یک شب که این آشنای ما منزل ما بود و به من یک بسته ی پیشنهادی داد که توش نوشته بود بپر ترک موتورم بریم در خونه یارو ببینیم پول می ده یا نه منم سریع تو ذهنم یک کارگروه تشکیل دادم و پیشنهادش رو کارشناسی کردم و پذیرفتم . پریدم ترک موتور . دم در خونه یارو که رسیدیم بعد ازسلام و حال و احوال رفتیم سر اصل مطلب وگفتیم برای یک امر خیر مزاحم شدیم و لطف کنید این چک ما رو پر کنید ایشان هم بعد از کلی این پا و اون پا کردن ما را داخل حیاط خانه خود برده و در گوشی طوری که فقط ما و چهار تا خیابون اون طرف تر بشنون گفت که الان کار و بارم حسابی کساده نیست هفته قوه قضاییه و مبارزه با مواد مخدره پاسگاهها گیر و گرفتشون شدید تر شده و خیلی نمیتونم چیزی جابجا کنم به جون بچم تو که خوبی پیش مشتریام تو شیراز و تهرون و تبریز هم پاک آبروم رفته یه دوهفته صبر کن آبا که از آسیاب بیفته رو چشمم خودم میام مغازه نقدا تقدیمتون می کنم دیر کرد این چند وقت رو هم حساب کنید که تسویه کنم حالا دم در بده بفرمایین تو یه چایی چیزی در خدمت باشیم . ما هم خدا حافظی کردیم و دوباره ترک همان موتور نشستیم و همونطور که تو تاریکی کوچه گم میشدیم من به این فکر می کردم که علم بهتر است یا ثروت؟ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 16:18 توسط آشیشال
|
|
||